تبليغاتX
اوای عشق

اوای عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 15:43  توسط  امید   | 

عکس عاشقانه1

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:47  توسط  امید   | 

عکس عاشقانه2

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:43  توسط  امید   | 

عکس عاشقانه3

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:23  توسط  امید   | 

عکس عاشقانه4

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:18  توسط  امید   | 

عکس عاشقانه5

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:5  توسط  امید   | 

امشب از خیال من

امشب دوباره از خيال من غوغاست در دلت؟
آشوب عشق اين قد رعناست بر دلت؟
 
خواب تو هم پريده و چون مردمان چشم
تا فتنه خيال من آراست بر دلت؟
 
روشن نموده ام لب خويش از براي تو
اي نازنين من چه هويداست در دلت؟
 
من ناي خويش را ز وجود تو يافتم
لب بر لبم بنه كه نواهاست در دلم
 
آن سينه شرح كن! كه خدا صدر مي دهد
كان مهر سينه ات كه بجوشيد در دلم
 
لطفي ز مهر ،ذائقه ي ما تو اي هما
شيريني اش ببخش و نما مسكن اين دلم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:1  توسط  امید   | 

مـرا در خـود بسوزاند،

مـرا در خـود بسوزاند، زلال چشم هاي تـو

                                    کجـا پيدا کنم چشمي، مثال چشم هاي تـو؟

تـو از جنس قمر هستي، مرا اينگونه تفسير است

                                    بـراي بـودنم حتي، خـيال چشم هـاي تـو

بـراي رفتنم از کوچـه هاي خـلوت شب ها

                                    نمي بينم روالـي، جـز روال چشم هـاي تـو

کجا باشد رهـايي از تـماشاي غـزل هـايت

                                    نخواهد رفت از يـادم ، جمال چشم هـاي تـو

بـراي من بـيا پايان بــودن را بـزن نقشي

                                    ز ما پايش گريزان است غزال چشم هـاي تـو

در اين خلوت، دراين کولي ترين ويران سرا شايد

                                    مـرا از دور مي خواند خيال چشم هـاي تـو


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:56  توسط  امید   | 

« با عشق زندگی کن »

 

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:


اين كار شما تروريسم خالص است!


پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!


وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
 



((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))



پائولو کوئليو
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:55  توسط  امید   | 

« با عشق زندگی کن »

 

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:


اين كار شما تروريسم خالص است!


پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!


وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
 



((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))



پائولو کوئليو
 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:53  توسط  امید   |